reza javany شنبه 20 خرداد 1396 01:48 ق.ظ نظرات ()

تو ای شمس تبریز!اگر در پی «عین القضات» می تاختی،عِرض خود می بردی و زحمت او روا نمی داشتی،که او نه صید دام تو بود،که خود،«شمس»ی چون تو بود و خود،جلال الدّین ها صید کرده بود و مولوی ها ساخته بود و مثنوی ها آموخته بود.

چه کسی باور می تواند کرد،که کسی چون او،انتظار بکشد و بیهوده!او باشد و او آمده باشد و دیگری نه!این دیگری کیست؟

چه قدر خسته ام!پس این دیگری کیست؟او؟ او نیست.او اصلاً در این شهر وجود ندارد.آفتاب من،نه در مشرق است،نه در مغرب.در مشرق نیست،زیرا سالها است که از طلوعش گذشته است.از افق دور شده است؛به اوج آسمان آمده است؛در مغرب نیز نیست.او اهل غروب نیست؛او خورشید بی غروب من است.بر بالای سرت نمی تابد؟باید بر بالای سرم می تابید؛او به نصف النّهار عمر من رسیده است؛او به بلندترین قلّهء آسمان ارتفاع گرفته است؛من در ظهر آفتابم هستم...درست 12!امّا نمی دانم کجا است؟

آفتاب من بر سواحل عراق می تابد!پرتو سبز نورش بر نخلستان ها افتاده است!نخلستان ها؟چرا؟در نخلستان به سراغ کسی رفته است؟ها!دانستم!در سرگذشت من خوانده است که شب ها،من در پناه سایهء نخل ها،از زندگی می گریزم.شنیده است که همواره تنهائی و خفقان،مرا به نخلستان می کشاند.او در پی من،در جست و جوی من،آهنگ یثرب کرده است؛سرزمینی که در آن نخل های خرما است!آری،برای یافتن من،دیدار من،آهنگ نخلستان ها کرده است!از این است که می گویند روزها بیرون نمی آمده؛شب ها آشیانه اش را ترک می کرده است،و به تماشا می آمده است!چرا که امام او،شب ها از خانه به پناه نخلستان ها می گریزد.

... پایان ...

به جاي جلال الدّين،عين القضات:(2)