reza javany پنجشنبه 15 تیر 1396 08:45 ق.ظ نظرات ()

دیروز روی صندلیِ ١٠٨ توی اتاق ٤٠٤ زیر سومین پنجره نشسته بودمو به احتمالِ غیر واقعی بودنِ همه چیز فکر میکردم، دستام میلرزید و معده ام درد میکرد. جای دو تا سرمِ دیروز ورم کرده بود و نوعی از بنفش شده بود که هنوز اسمی نداره. همه چیز شبیه به انتظارات من بود. دقیق تر یعنی اینکه هیچ صندلی چپ دستی پیدا نکردم! 

نوشتن از دیروز سخته.. تو ذهنم هنوز چیزی تموم نشده؛ اما تازه میفهمم کنکور چه بندِ بزرگی دورم بسته بود. هرچند حالا معلقم و نمیدونم دقیقا باید چیکار کنم اما احساس فعلیم رو با هیچی عوض نمیکنم. 

موافقین۷ مخالفین۱ ۹۶/۰۴/۱۶

فاطمه (خودکار بیک)

پس شد انچه شد.